توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

جادوى كردن تورانيان بر سپاه ايران

 

 

 

ز تركان يكى بود بازور نام

بافسون بهر جاى گسترده كام‏

بياموخته كژّى و جادوى

بدانسته چينى و هم پهلوى‏

چنين گفت پيران بافسون پژوه

كز ايدر برو تا سر تيغ كوه‏

يكى برف و سرما و باد دمان

بريشان بياور هم اندر زمان‏

هوا تيره‏گون بود از تير ماه

همى گشت بر كوه ابر سياه‏

چو بازور در كوه شد در زمان

برآمد يكى برف و باد دمان‏

همه دست آن نيزه‏داران ز كار

فرو ماند از برف در كارزار

ز تركان يكى بود بازور نام

بافسون بهر جاى گسترده كام‏

بياموخته كژّى و جادوى

بدانسته چينى و هم پهلوى‏

چنين گفت پيران بافسون پژوه

كز ايدر برو تا سر تيغ كوه‏

يكى برف و سرما و باد دمان

بريشان بياور هم اندر زمان‏

هوا تيره‏گون بود از تير ماه

همى گشت بر كوه ابر سياه‏

چو بازور در كوه شد در زمان

برآمد يكى برف و باد دمان‏

همه دست آن نيزه‏داران ز كار

فرو ماند از برف در كارزار

ازان رستخيز و دم زمهرير

خروش يلان بود و باران تير

بفرمود پيران كه يك سر سپاه

يكى حمله سازيد زين رزمگاه‏

چو بر نيزه بر دستهاشان فسرد

نيارست بنمود كس دست برد

و زان پس بر آورد هومان غريو

يكى حمله آورد برسان ديو

بكشتند چندان ز ايران سپاه

كه درياى خون گشت آوردگاه‏

در و دشت گشته پر از برف و خون

سواران ايران فتاده نگون‏

ز كشته نبد جاى رفتن بجنگ

ز برف و ز افگنده شد جاى تنگ‏

سيه گشت در دشت شمشير و دست

بروى اندر افتاده برسان مست‏

نبد جاى گردش دران رزمگاه

شده دست لشكر ز سرما تباه‏

سپهدار و گردنكشان آن زمان

گرفتند زارى سوى آسمان‏

كه اى برتر از دانش و هوش و راى

نه در جاى و بر جاى و نه زير جاى‏

همه بنده پر گناه توايم

به بيچارگى داد خواه توايم‏

ز افسون و از جادوى برترى

جهاندار و بر داوران داورى‏

تو باشى به بيچارگى دستگير

تواناتر از آتش و زمهرير

ازين برف و سرما تو فريادرس

نداريم فريادرس جز تو كس‏

بيامد يكى مرد دانش پژوه

برهّام بنمود آن تيغ كوه‏

كجا جاى بازور نستوه بود

بر افسون و تنبل بران كوه بود

بجنبيد رهّام زان رزمگاه

برون تاخت اسپ از ميان سپاه‏

زِرِه دامنش را بزد بر كمر

پياده بر آمد بران كوه سر

چو جادو بديدش بيامد بجنگ

عمودى ز پولاد چينى بچنگ‏

چو رهّام نزديك جادو رسيد

سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد

بيفگند دستش بشمشير تيز

يكى باد برخاست چون رستخيز

ز روى هوا ابر تيره ببرد

فرود آمد از كوه رهّام گرد

يكى دست بازور جادو بدست

بهامون شد و بارگى بر نشست‏

هوا گشت زان سان كه از پيش بود

فروزنده خورشيد را رخ نمود

پدر را بگفت آنچ جادو چه كرد

چه آورد بر ما بروز نبرد

بديدند ازان پس دليران شاه

چو درياى خون گشته آوردگاه‏

همه دشت كشته ز ايرانيان

تن بى‏سران و سر بى‏تنان‏

چنين گفت گودرز آنگه بطوس

كه نه پيل ماند و نه آواى كوس‏

همه يك سره تيغها بركشيم

برآريم جوش ار كشند ار كشيم‏

همانا كه ما را سر آمد زمان

نه روز نبردست و تير و كمان‏

بدو گفت طوس اى جهان ديده مرد

هوا گشت پاك و بشد باد سرد

چرا سر همى داد بايد بباد

چو فريادرس فرّه و زور داد

مكن پيش دستى تو در جنگ ما

كنند اين دليران خود آهنگ ما

بپيش زمانه پذيره مشو

بنزديك بد خواه خيره مشو

تو در قلب با كاويانى درفش

همى دار در جنگ تيغ بنفش‏

سوى ميمنه گيو و بيژن بهم

نگهبانش بر ميسره گستهم‏

چو رهّام و شيدوش بر پيش صف

گرازه بكين بر لب آورده كف‏

شوم بركشم گرز كين از ميان

كنم تن فدى پيش ايرانيان‏

ازين رزمگه بر نگردانم اسپ

مگر خاك جايم بود چون زرسپ‏

اگر من شوم كشته زين رزمگاه

تو بركش سوى شاه ايران سپاه‏

مرا مرگ نامى‏تر از سرزنش

بهر جاى بيغاره بدكنش‏

چنين است گيتى پر آزار و درد

ازو تا توان گرد بيشى مگرد

فزونيش يك روز بگزايدت

ببودن زمانى نيفزايدت‏

دگر باره برشد دم كرّ ناى

خروشيدن زنگ و هندى دراى‏

ز بانگ سواران پرخاشخر

درخشيدن تيغ و زخم تبر

ز پيكان و از گرز و ژوپين و تير

زمين شد بكردار درياى قير

همه دشت بى‏تن سر و يال بود

همه گوش پر زخم گوپال بود

چو شد رزم تركان برين گونه سخت

نديدند ايرانيان روى بخت‏

همى تيره شد روى اختر درشت

دليران بدشمن نمودند پشت‏

چو طوس و چو گودرز و گيو دلير

چو شيدوش و بيژن چو رهّام شير

همه برنهادند جان را بكف

همى رزم جستند بر پيش صف‏

هر آن كس كه با طوس در جنگ بود

همه نامدار و كنارنگ بود

بپيش اندرون خون همى ريختند

يلان از پس پشت بگريختند

يكى موبدى طوس يل را بخواند

پس پشت تو گفت جنگى نماند

نبايد كت اندر ميان آورند

بجان سپهبد زيان آورند

بگيو دلير آن زمان طوس گفت

كه با مغز لشكر خرد نيست جفت‏

كه ما را بدين گونه بگذاشتند

چنين روى از جنگ برگاشتند

برو باز گردان سپه را ز راه

ز بيغاره دشمن و شرم شاه‏

بشد گيو و لشكر همه باز گشت

پر از كشته ديدند هامون و دشت‏

سپهبد چنين گفت با مهتران

كه اينست پيكار جنگ آوران‏

كنون چون رخ روز شد تيره‏گون

همه روى كشور چو درياى خون‏

يكى جاى آرام بايد گزيد

اگر تيره شب خود توان آرميد

مگر كشته يابد بجاى مغاك

يكى بستر از ريگ و چادر ز خاك‏

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:22 AM  توسط ارغوان  |