توچال کوه تهران


 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

ديدن سياوش افراسياب را

 

 

 

پياده بكوى آمد افراسياب

از ايوان ميان بسته و پر شتاب‏

سياوش چو او را پياده بديد

فرود آمد از اسپ و پيشش دويد

گرفتند مر يكدگر را ببر

بسى بوس دادند بر چشم و سر

ازان پس چنين گفت افراسياب

كه گردان جهان اندر آمد بخواب‏

ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ

بآبشخور آيند ميش و پلنگ‏

بر آشفت گيتى ز تور دلير

كنون روى گيتى شد از جنگ سير

پياده بكوى آمد افراسياب

از ايوان ميان بسته و پر شتاب‏

سياوش چو او را پياده بديد

فرود آمد از اسپ و پيشش دويد

گرفتند مر يكدگر را ببر

بسى بوس دادند بر چشم و سر

ازان پس چنين گفت افراسياب

كه گردان جهان اندر آمد بخواب‏

ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ

بآبشخور آيند ميش و پلنگ‏

بر آشفت گيتى ز تور دلير

كنون روى گيتى شد از جنگ سير

دو كشور سراسر پر از شور بود

جهان را دل از آشتى كور بود

بتو رام گردد زمانه كنون

بر آسايد از جنگ و ز جوش خون‏

كنون شهر توران ترا بنده‏اند

همه دل بمهر تو آگنده‏اند

مرا چيز با جان همى پيش تست

سپهبد بجان و بتن خويش تست‏

سياوش برو آفرين كرد سخت

كه از گوهر تو مگر داد بخت‏

سپاس از خداى جهان آفرين

كزويست آرام و پرخاش و كين‏

سپهدار دست سياوش بدست

بيامد بتخت مهى بر نشست‏

بروى سياوش نگه كرد و گفت

كه اين را بگيتى كسى نيست جفت‏

نه زين گونه مردم بود در جهان

چنين روى و بالا و فرّ مهان‏

ازان پس بپيران چنين گفت رد

كه كاوس تندست و اندك خرد

كه بشكيبد از روى چونين پسر

چنين برز بالا و چندين هنر

مرا ديده از خوب ديدار او

بماندست دل خيره از كار او

كه فرزند باشد كسى را چنين

دو ديده بگرداند اندر زمين‏

از ايوانها پس يكى برگزيد

همه كاخ زربفتها گستريد

يكى تخت زرّين نهادند پيش

همه پايها چون سر گاوميش‏

بديباى چينى بياراستند

فراوان پرستندگان خواستند

بفرمود پس تا رود سوى كاخ

بباشد بكام و نشيند فراخ‏

سياوش چو در پيش ايوان رسيد

سر طاق ايوان بكيوان رسيد

بيامد بران تخت زر بر نشست

هشيوار جان اندر انديشه بست‏

چو خوان سپهبد بياراستند

كس آمد سياوش را خواستند

ز هر گونه رفت بر خوان سخن

همه شادمانى فگندند بن‏

چو از خوان سالار برخاستند

نشستنگه مى بياراستند

برفتند با رود و رامشگران

بباده نشستند يك سر سران‏

بدو داد جان و دل افراسياب

همى بى‏سياوش نيامدش خواب‏

همى خورد مى تا جهان تيره شد

سر ميگساران ز مى خيره شد

سياوش به ايوان خراميد شاد

بمستى ز ايران نيامدش ياد

بدان شب هم اندر بفرمود شاه

بدان كس كه بودند بر بزمگاه‏

چنين گفت با شيده افراسياب

كه چون سر برآرد سياوش ز خواب‏

تو با پهلوانان و خويشان من

كسى كو بود مهتر انجمن‏

بشبگير با هديه و با غلام

گرانمايه اسپان زرّين ستام‏

ز لشكر همى هر كسى با نثار

ز دينار و ز گوهر شاهوار

ازين گونه پيش سياوش روند

هشيوار و بيدار و خامش روند

فراوان سپهبد فرستاد چيز

بدين گونه يك هفته بگذشت نيز

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 9:7 PM  توسط ارغوان  |