|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
جنگ سوم خسرو پرويز با بهرام چوبينه و گريختن بهرام
هم آنگه ز كوه اندر آمد سپاه جهان شد ز گرد سواران سياه و زان روى بهرام لشكر براند بروز اندرون روشنايى نماند همى گفت هر كس كه راند سپاه خرد بايد و مردى و دستگاه دليران كه ديدند خشت مرا همان پهلوانى سرشت مرا مرا برگزيدند بر خسروان بخاك افگنم نام نوشين روان هم آنگه ز كوه اندر آمد سپاه جهان شد ز گرد سواران سياه و زان روى بهرام لشكر براند بروز اندرون روشنايى نماند همى گفت هر كس كه راند سپاه خرد بايد و مردى و دستگاه دليران كه ديدند خشت مرا همان پهلوانى سرشت مرا مرا برگزيدند بر خسروان بخاك افگنم نام نوشين روان ز لشكر بر شاه شد خيره خير كمان را بزه كرد و يك چوبه تير بزد ناگهان بر كمرگاه شاه بكژ اندر آويخت پيكان براه يكى بنده چون زخم پيكان بديد بيامد ز ديباش بيرون كشيد سبك شهريار اندر آمد دمان ببهرام چوبينه بد نشان بزد نيزهيى بر كمر بند اوى زره بود نگسست پيوند اوى سنان سر نيزه شد بدو نيم دل مرد بىراه شد پر ز بيم چو بشكست نيزه بر آشفت شاه بزد تيغ بر مغفر كينه خواه سراسر همه تيغ بر هم شكست بدان پيكر مغفر اندر نشست همى آفرين كرد هر كس كه ديد هم آن كس كه آواز آهن شنيد گرانمايگان از پس اندر شدند چنان لشكرى را بهم بر زدند خراميد بندوى نزديك شاه كه اى تاج تو برتر از چرخ ماه يكى لشكرست اين چو مور و ملخ گرفته بيابان همه ريگ و شخ نه والا بود خيره خون ريختن نه اين شاه با بنده آويختن هر آن كس كه خواهد ز ما زينهار به از كشته يا خسته در كارزار بدو گفت خسرو كه هرگز گناه بپيچد برو من نيم كينه خواه همه پاك در زينهار منند بتاج اندرون گوشوار منند بر آمد هم آنگه شب از تيره كوه سپه بازگشتند هر دو گروه چو آمد غو پاسبان و جرس ز لشكر نبد خفته بسيار كس جهانجوى بندوى ز آنجا برفت ميان دو لشكر خراميد تفت ز لشكر نگه كرد كنداورى خوش آواز و گويا مناديگرى بفرمود تا بارگى برنشست ببيدار كردن ميان را ببست چنين تا ميان دو لشكر براند كزو تا بدشمن فراوان نماند خروشى برآورد كاى بندگان گنه كرده و بخت جويندگان هران كز شما او گنهكارتر بجنگ اندرون نامبردارتر بيزدانش بخشيد شاه جهان گناهى كه كرد آشكار و نهان بتيره شبان چون بر آمد خروش نهادند هر كس بآواز گوش همه نامداران بهراميان برفتن ببستند يك سر ميان چو برزد سر از كوه گيتى فروز زمين را بملحم بياراست روز همه دشت بىمرد و خرگاه بود كه بهرام زان شب نه آگاه بود بدان خيمهها در نديدند كس جز از ويژه ياران بهرام و بس چو بهرام زان لشكر آگاه گشت بيامد بران خيمهها برگذشت بياران چنين گفت كاكنون گريز به آيد ز آرام با رستخيز شتر خواست از ساروان سه هزار هيونان كفك افگن و نامدار ز چيزى كه در گنج بد بردنى ز گستردنيها و از خوردنى ز زرّين و سيمين و ز تخت عاج همان ياره و طوق زرّين و تاج همه بار كردند و خود بر نشست ميان از پى بازگشتن ببست
|
||