|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كور كردن گستهم و بندوى، هرمزد را
چو آگاهى آمد بر شهريار ز آيين گشسب آنك بد نامدار ز تنگى در بار دادن ببست نديدش كسى نيز با مى بدست بر آمد ز آرام و ز خورد و خواب همى بود با ديدگان پر آب بدر بر سخن رفت چندى ز شاه كه پرده فروهشت از بارگاه يكى گفت بهرام شد جنگجوى بتخت بزرگى نهادست روى دگر گفت خسرو ز آزار شاه همى سوى ايران گذارد سپاه بماندند زان كار گردان شگفت همى هر كسى راى ديگر گرفت چو آگاهى آمد بر شهريار ز آيين گشسب آنك بد نامدار ز تنگى در بار دادن ببست نديدش كسى نيز با مى بدست بر آمد ز آرام و ز خورد و خواب همى بود با ديدگان پر آب بدر بر سخن رفت چندى ز شاه كه پرده فروهشت از بارگاه يكى گفت بهرام شد جنگجوى بتخت بزرگى نهادست روى دگر گفت خسرو ز آزار شاه همى سوى ايران گذارد سپاه بماندند زان كار گردان شگفت همى هر كسى راى ديگر گرفت چو در طيسفون بر شد اين گفتگوى ازان پادشاهى بشد رنگ و بوى سر بندگان پر شد از درد و كين گزيدند نفرينش بر آفرين سپاه اندكى بد بدرگاه بر جهان تنگ شد بر دل شاه بر ببندوى و گستهم شد آگهى كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى همه بستگان بند برداشتند يكى را بران كار بگماشتند كزان آگهى باز جويد كه چيست ز جنگ آوران بر در شاه كيست ز كار زمانه چو آگه شدند ز فرمان بگشتند و بىره شدند شكستند زندان و بر شد خروش بران سان كه هامون بر آيد بجوش بشهر اندرون هرك بد لشكرى بماندند بيچاره زان داورى همى رفت گستهم و بندوى پيش زره دار با لشكر و ساز خويش يكايك ز ديده بشستند شرم سواران بدرگاه رفتند گرم ز بازار پيش سپاه آمدند دلاور بدرگاه شاه آمدند كه گر گشت خواهيد با ما يكى مجوييد آزرم شاه اندكى كه هرمز بگشتست از راى و راه ازين پس مر او را مخوانيد شاه بباد افره او بيازيد دست بروبر كنيد آب ايران كبست شما را بويم اندرين پيش رو نشانيم بر گاه او شاه نو و گر هيچ پستى كنيد اندرين شما را سپاريم ايران زمين يكى گوشهاى بس كنيم از جهان بيك سو خراميم با همرهان بگفتار گستهم يك سر سپاه گرفتند نفرين بآرام شاه كه هرگز مبادا چنين تاجور كجا دست يازد بخون پسر بگفتار چون شوخ شد لشكرش هم آنگه زدند آتش اندر درش شدند اندر ايوان شاهنشهى بنزديك آن تخت با فرّهى چو تاج از سر شاه برداشتند ز تختش نگونسار برگاشتند نهادند پس داغ بر چشم شاه شد آنگاه آن شمع رخشان سياه ورا همچنان زنده بگذاشتند ز گنج آنچ بد پاك برداشتند چنينست كردار چرخ بلند دل اندر سراى سپنجى مبند گهى گنج بينيم ازو گاه رنج برايد بما بر سراى سپنج اگر صد بود سال اگر صد هزار گذشت آن سخ كآيد اندر شمار كسى كو خريدار نيكو شود نگويد سخن تا بدى نشنود
|
||