توچال کوه تهران
 

 

                   شـــــا هـــــنامه



 

 

 

كور كردن گستهم و بندوى، هرمزد را

 

 

 

چو آگاهى آمد بر شهريار

ز آيين گشسب آنك بد نامدار

ز تنگى در بار دادن ببست

نديدش كسى نيز با مى بدست‏

بر آمد ز آرام و ز خورد و خواب

همى بود با ديدگان پر آب‏

بدر بر سخن رفت چندى ز شاه

كه پرده فروهشت از بارگاه‏

يكى گفت بهرام شد جنگجوى

بتخت بزرگى نهادست روى‏

دگر گفت خسرو ز آزار شاه

همى سوى ايران گذارد سپاه‏

بماندند زان كار گردان شگفت

همى هر كسى راى ديگر گرفت‏

چو آگاهى آمد بر شهريار

ز آيين گشسب آنك بد نامدار

ز تنگى در بار دادن ببست

نديدش كسى نيز با مى بدست‏

بر آمد ز آرام و ز خورد و خواب

همى بود با ديدگان پر آب‏

بدر بر سخن رفت چندى ز شاه

كه پرده فروهشت از بارگاه‏

يكى گفت بهرام شد جنگجوى

بتخت بزرگى نهادست روى‏

دگر گفت خسرو ز آزار شاه

همى سوى ايران گذارد سپاه‏

بماندند زان كار گردان شگفت

همى هر كسى راى ديگر گرفت‏

چو در طيسفون بر شد اين گفتگوى

ازان پادشاهى بشد رنگ و بوى‏

سر بندگان پر شد از درد و كين

گزيدند نفرينش بر آفرين‏

سپاه اندكى بد بدرگاه بر

جهان تنگ شد بر دل شاه بر

ببندوى و گستهم شد آگهى

كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى‏

همه بستگان بند برداشتند

يكى را بران كار بگماشتند

كزان آگهى باز جويد كه چيست

ز جنگ آوران بر در شاه كيست‏

ز كار زمانه چو آگه شدند

ز فرمان بگشتند و بى‏ره شدند

شكستند زندان و بر شد خروش

بران سان كه هامون بر آيد بجوش‏

بشهر اندرون هرك بد لشكرى

بماندند بيچاره زان داورى‏

همى رفت گستهم و بندوى پيش

زره دار با لشكر و ساز خويش‏

يكايك ز ديده بشستند شرم

سواران بدرگاه رفتند گرم‏

ز بازار پيش سپاه آمدند

دلاور بدرگاه شاه آمدند

كه گر گشت خواهيد با ما يكى

مجوييد آزرم شاه اندكى‏

كه هرمز بگشتست از راى و راه

ازين پس مر او را مخوانيد شاه‏

بباد افره او بيازيد دست

بروبر كنيد آب ايران كبست‏

شما را بويم اندرين پيش رو

نشانيم بر گاه او شاه نو

و گر هيچ پستى كنيد اندرين

شما را سپاريم ايران زمين‏

يكى گوشه‏اى بس كنيم از جهان

بيك سو خراميم با همرهان‏

بگفتار گستهم يك سر سپاه

گرفتند نفرين بآرام شاه‏

كه هرگز مبادا چنين تاجور

كجا دست يازد بخون پسر

بگفتار چون شوخ شد لشكرش

هم آنگه زدند آتش اندر درش‏

شدند اندر ايوان شاهنشهى

بنزديك آن تخت با فرّهى

چو تاج از سر شاه برداشتند

ز تختش نگونسار برگاشتند

نهادند پس داغ بر چشم شاه

شد آنگاه آن شمع رخشان سياه‏

ورا همچنان زنده بگذاشتند

ز گنج آنچ بد پاك برداشتند

چنينست كردار چرخ بلند

دل اندر سراى سپنجى مبند

گهى گنج بينيم ازو گاه رنج

برايد بما بر سراى سپنج‏

اگر صد بود سال اگر صد هزار

گذشت آن سخ كآيد اندر شمار

كسى كو خريدار نيكو شود

نگويد سخن تا بدى نشنود

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 4:48 AM  توسط ارغوان  |