|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
فرستادن هرمزد آيين گشسب را به جنگ بهرام و كشته شدن او
بآيين گشسب آن زمان شاه گفت كه از راى دوريم و با باد جفت چو او شد چه سازيم بهرام را چنان بنده خرد و بد كام را شد آيين گشسب اندران چاره جوى كه آن كار را چون دهد رنگ و بوى بدو گفت كاى شاه گردن فراز سخنهاى بهرام چون شد دراز همه خون من جويد اندر نهان نخستين ز من گشت خسته روان مرا نزد او پاى كرده ببند فرستى مگر باشدت سودمند بآيين گشسب آن زمان شاه گفت كه از راى دوريم و با باد جفت چو او شد چه سازيم بهرام را چنان بنده خرد و بد كام را شد آيين گشسب اندران چاره جوى كه آن كار را چون دهد رنگ و بوى بدو گفت كاى شاه گردن فراز سخنهاى بهرام چون شد دراز همه خون من جويد اندر نهان نخستين ز من گشت خسته روان مرا نزد او پاى كرده ببند فرستى مگر باشدت سودمند بدو گفت شاه اين نه كار منست كه اين راى بد گوهر آهرمنست سپاهى فرستم تو سالار باش برزم اندرون دست بردار باش نخستين فرستيش يك رهنمون بدان تا چه بينى بسرش اندرون اگر مهترى جويد و تاج و تخت بپيچد بفرجام ازو روى بخت وگر همچنين نيز كهتر بود بفرجامش آرام بهتر بود ز گيتى يكى بهره او را دهم كلاه يلانش بسر بر نهم مرا يك سر از كارش آگاه كن درنگى مكن كار كوتاه كن همى ساخت آيين گشسب اين سخن كجا شاه فرزانه افگند بن يكى مرد بد بسته از شهر اوى بزندان شاه اندرون چاره جوى چو بشنيد كآيين گشسب سوار همى رفت خواهد سوى كارزار كسى را ز زندان بنزديك اوى فرستاد كاى مهتر نامجوى ز شهرت يكى مرد زندانيم نگويم همانا كه خود دانيم مرا گر بخواهى تو از شهريار دوان با تو آيم برين كار زار بپيش تو جان را بكوشم بجنگ چو يابم رهايى ز زندان تنگ فرستاد آيين گشسب آن زمان كسى را بر شاه گيتى دمان كه همشهرئ من ببند اندرست بزندان ببيم و گزند اندرست بمن بخشد او را جهاندار شاه بدان تا كنون با من آيد براه بدو گفت شاه آن بد نابكار بپيش تو در كى كند كارزار يكى مرد خونريز و بيكار و دزد بخواهى ز من چشم دارى بمزد و ليكن كنون زين سخن چاره نيست اگر زو بتر نيز پتياره نيست بدو داد مرد بد آميز را چنان بدكنش ديو خونريز را بياورد آيين گشسب آن سپاه همى راند چون باد لشكر براه بدين گونه تا شهر همدان رسيد بجايى كه لشكر فرود آوريد بپرسيد تا زان گرانمايه شهر كسى دارد از اختر و فال بهر بدو گفت هر كس كه اختر شناس بنزد تو آيد پذيرد سپاس يكى پير زن مايه دار ايدرست كه گويى مگر ديده اخترست سخن هرچ گويد نيايد جز آن بگويد بتمّوز رنگ خزان چو بشنيد گفتارش آيين گشسب هم اندر زمان كس فرستاد و اسب چو آمد بپرسيدش از كار شاه و زان كو بياورد لشكر براه بدو گفت ازين پس تو در گوش من يكى لب بجنبان كه تا هوش من ببستر بر آيد ز تيره تنم وگر خسته از خنجر دشمنم همى گفت با پير زن راز خويش نهان كرده از هر كس آواز خويش ميان اندران مرد كو راز شاه رهانيد و با او بيامد براه بپيش زن فالگو برگذشت بمهتر نگه كرد و اندر گذشت بدو پير زن گفت كين مرد كيست كه از زخم او بر تو بايد گريست پسنديده هوش تو بر دست اوست كه مه مغز بادش بتن در مه پوست چو بشنيد آيين گشسب اين سخن بياد آمدش گفت و گوى كهن كه از گفت اختر شناسان شنيد همى كرد بر خويشتن ناپديد كه هوش تو بر دست همسايهاى يكى دزد و بيكار و بىمايهاى بر آيد براه دراز اندرون تو زارى كنى او بريزدت خون يكى نامه بنوشت نزديك شاه كه اين را كجا خواستستم براه نبايست كردن ز زندان رها كه اين بتّر از تخمه اژدها همى گفت شاه اين سخن با رهى رهى را نبد فرّ شاهنشهى چو آيد بفرماى تا در زمان ببرّد بخنجر سرش بدگمان نبشت و نهاد از برش مهر خويش چو شد خشك همسايه را خواند پيش فراوانش بستود و بخشيد چيز بسى برمنش آفرين كرد نيز بدو گفت كين نامه اندر نهان ببر زود نزديك شاه جهان چو پاسخ كند زود نزد من آر نگر تا نباشى بر شهريار ازو بستد آن نامه مرد جوان ز رفتن پر انديشه بودش روان همى گفت زندان و بند گران كشيدم بدم ناچمان و چران رهانيد يزدان ازان سختيم ازان گرم و تيمار و بدبختيم كنون بازگردم سوى طيسفون بجوش آمد اندر تنم مغز و خون زمانى همى بد بره بر نژند پس از نامه شاه بگشاد بند چو آن نامه پهلوان را بخواند ز كار جهان در شگفتى بماند كه اين مرد همسايه جانم بخواست همى گفت كين مهترى را سزاست بخونم كنون گر شتاب آمدش مگر ياد زين بد بخواب آمدش ببيند كنون راى خون ريختن بياسايد از رنج و آويختن پر انديشه دل ز ره بازگشت چنان بد كه با باد انباز گشت چو نزديك آن نامور شد ز راه كسى را نديد اندر ان بارگاه نشسته بخيمه در آيين گشسب نه كهتر نه ياور نه شمشير و اسب دلش پر ز انديشه شهريار نگر تا چه پيش آردش روزگار چو همسايه آمد بخيمه درون بدانست كو دست يازد بخون بشمشير زد دست خونخوار مرد جهانجوى چندى برو لابه كرد بدو گفت كاى مرد گم كرده راه نه من خواستم رفته جانت ز شاه چنين داد پاسخ كه گر خواستى چه كردم كه بد كردن آراستى بزد گردن مهتر نامدار سر آمد بدو بزم و هم كارزار ز خيمه بياورد بيرون سرش كه آگه نبد زان سخن لشكرش مبادا كه تنها بود نامجوى بويژه كه دارد سوى جنگ روى چو از خون آن كشته بدنام شد همى تاخت تا پيش بهرام شد بدو گفت اينك سر دشمنت كجا بد سگاليده بد بر تنت كه با لشكر آمد همى پيش تو نبد آگه از راى كم بيش تو بپرسيد بهرام كين مرد كيست بدين سر بگيتى كه خواهد گريست بدو گفت آيين گشسب سوار كه آمد بجنگ از در شهريار بدو گفت بهرام كين پارسا بدان رفته بود از در پادشا كه با شاه ما را دهد آشتى بخواب اندرون سرش برداشتى تو بادافره يابى اكنون ز من كه بر تو بگريند زار انجمن بفرمود دارى زدن بر درش نظاره بران لشكر و كشورش نگون بخت را زنده بر دار كرد دل مرد بد كار را بيدار كرد سواران كه آيين گشسب سوار بياورده بود از در شهريار چو كار سپهبد بفرجام شد ز لشكر بسى پيش بهرام شد بسى نيز نزديك خسرو شدند بمردانگى در جهان نو شدند چنان شد كه از بىشبانى رمه پراگنده گردد بروز دمه
|
||