توچال کوه تهران
 

 

                          شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

خشم گرفتن نوشين روان بر بزرگمهر و بند فرمودنش

 

 

 

چنان بد كه كسرى بدان روزگار

برفت از مداين ز بهر شكار

همى تاخت با غرم و آهو بدشت

پراكنده شد غرم و او مانده گشت‏

ز هامون بر مرغزارى رسيد

درخت و گيا ديد و هم سايه ديد

همى راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

فرود آمد از بارگى شاه نرم

بدان تا كند بر گيا چشم گرم‏

نديد از پرستندگان هيچ كس

يكى خوب رخ ماند با شاه بس‏

چنان بد كه كسرى بدان روزگار

برفت از مداين ز بهر شكار

همى تاخت با غرم و آهو بدشت

پراكنده شد غرم و او مانده گشت‏

ز هامون بر مرغزارى رسيد

درخت و گيا ديد و هم سايه ديد

همى راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

فرود آمد از بارگى شاه نرم

بدان تا كند بر گيا چشم گرم‏

نديد از پرستندگان هيچ كس

يكى خوب رخ ماند با شاه بس‏

بغلتيد چندى بران مرغزار

نهاده سرش مهربان بر كنار

هميشه ببازوى آن شاه بر

يكى بند بازو بدى پر گهر

برهنه شد از جامه بازوى او

يكى مرغ رفت از هوا سوى او

فرود آمد از ابر مرغ سياه

ز پرواز شد تا ببالين شاه‏

بباز و نگه كرد و گوهر بديد

كسى را بنزديك او بر نديد

همه لشكرش گرد آن مرغزار

همى گشت هر كس ز بهر شكار

همان شاه تنها بخواب اندرون

نه بر گرد او بر كسى رهنمون‏

چو مرغ سيه بند بازوى بديد

سر درز آن گوهران بر دريد

چو بدريد گوهر يكايك بخورد

همان در خوشاب و ياقوت زرد

بخورد و ز بالين او بر پريد

همانگه ز ديدار شد ناپديد

دژم گشت زان كار بوزرجمهر

فرو ماند از كار گردان سپهر

بدانست كآمد بتنگى نشيب

زمانه بگيرد فريب و نهيب‏

چو بيدار شد شاه و او را بديد

كزان سان همى لب بدندان گزيد

گمانى چنان برد كو را بخواب

خورش كرد بر پرورش بر شتاب‏

بدو گفت كاى سگ ترا اين كه گفت

كه پالايش طبع بتوان نهفت‏

نه من اور مزدم و گر بهمنم

ز خاكست و ز باد و آتش تنم‏

جهاندار چندى زبان رنجه كرد

نديد ايچ پاسخ جز از باد سرد

بپژمرد بر جاى بوزرجمهر

ز شاه و ز كردار گردان سپهر

كه بس زود ديد آن نشان نشيب

خردمند خامش بماند از نهيب‏

همه گرد بر گرد آن مرغزار

سپه بود و اندر ميان شهريار

نشست از بر اسب كسرى بخشم

ز ره تا در كاخ نگشاد چشم‏

همه ره ز دانا همى لب گزيد

فرود آمد از باره چندى ژكيد

بفرمود تا روى سندان كنند

بداننده بر كاخ زندان كنند

دران كاخ بنشست بوزرجمهر

ازو بر گسسته جهاندار مهر

يكى خويش بودش دلير و جوان

پرستنده شاه نوشين روان‏

بهر جاى با شاه در كاخ بود

بگفتار با شاه گستاخ بود

بپرسيد يك روز بوزرجمهر

ز پرورده شاه خورشيد چهر

كه او را پرستش همى چون كنى

بياموز تا كوشش افزون كنى‏

پرستنده گفت اى سر موبدان

چنان دان كه امروز شاه ردان‏

چو از خوان برفت آب بگساردم

زمين ز آبدستان مگر يافت نم‏

نگه سوى من بنده زان گونه كرد

كه گفتم سر آمد مرا خواب و خورد

جهاندار چون گشت با من درشت

مرا سست شد آبدستان بمشت‏

بدو دانشى گفت آب آر خيز

چنان چون كه بر دست شاه آب ريز

بياورد مرد جوان آب گرم

همى ريخت بر دست او نرم نرم‏

بدو گفت كين بار بر دستشوى

تو با آب جو هيچ تندى مجوى‏

چو لب را بيالايد از بوى خوش

تو از ريختن آبدستان نكش‏

چو روز دگر شاه نوشين روان

بهنگام خوردن بياورد خوان‏

پرستنده را دل پر انديشه گشت

بدان تا دگر بار بنهاد تشت‏

چنان هم چو داناش فرموده بود

نه كم كرد ازان نيز و نه بر فزود

بگفتار دانا فرو ريخت آب

نه نرم و نه از ريختن بر شتاب‏

بدو گفت شاه اى فزاينده مهر

كه گفت اين ترا گفت بوزرجمهر

مرا اندرين دانش او داد راه

كه بيند همى اين جهاندار شاه‏

بدو گفت رو پيش دانا بگوى

كزان نامور جاه و آن آبروى‏

چرا جستى از برترى كمترى

ببد گوهر و ناسزا داورى‏

پرستنده بشنيد و آمد دوان

بر خال شد تند و خسته روان‏

ز شاه آنچ بشنيد با او بگفت

چنين يافت زو پاسخ اندر نهفت‏

كه حال من از حال شاه جهان

فراوان بهست آشكار و نهان‏

پرستنده برگشت و پاسخ ببرد

سخنها يكايك برو بر شمرد

فراوان ز پاسخ بر آشفت شاه

ورا بند فرمود و تاريك چاه‏

دگر باره پرسيد زان پيش كار

كه چون دارد آن كم خرد روزگار

پرستنده آمد پر از آب چهر

بگفت آن سخنها ببوزرجمهر

چنين داد پاسخ بدو نيكخواه

كه روز من آسانتر از روز شاه‏

فرستاده برگشت و آمد چو باد

همه پاسخش كرد بر شاه ياد

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ

ز آهن تنورى بفرمود تنگ‏

ز پيكان و ز ميخ گرد اندرش

هم از بند آهن نهفته سرش‏

بدو اندرون جاى دانا گزيد

دل از مهر دانا بيك سو كشيد

نبد روزش آرام و شب جاى خواب

تنش پر ز سختى دلش پر شتاب‏

چهارم چنين گفت شاه جهان

ابا پيش كارش سخن در نهان‏

كه يك بار نزديك دانا گذار

ببر زود پيغام و پاسخ بيار

بگويش كه چون بينى اكنون تنت

كه از ميخ تيزست پيراهنت‏

پرستنده آمد بداد آن پيام

كه بشنيد زان مهتر خويش كام‏

چنين داد پاسخ بمرد جوان

كه روزم به از روز نوشين روان‏

چو برگشت و پاسخ بياورد مرد

ز گفتار شد شاه را روى زرد

ز ايوان يكى راستگويى گزيد

كه گفتار دانا بداند شنيد

ابا او يكى مرد شمشير زن

كه دژخيم بود اندران انجمن‏

كه رو تو بدين بدنهانرا بگوى

كه گر پاسخت را بود رنگ و بوى‏

و گر نه كه دژخيم با تيغ تيز

نمايد ترا گردش رستخيز

كه گفتى كه زندان به از تخت شاه

تنورى پر از ميخ با بند و چاه‏

بيامد بگفت آنچ بشنيد مرد

شد از درد دانا دلش پر ز درد

بدان پاك دل گفت بوزرجمهر

كه ننمود هرگز بما بخت چهر

چه با گنج و تختى چه با رنج سخت

ببنديم هر دو بناكام رخت‏

نه اين پاى دارد بگيتى نه آن

سر آيد همى نيك و بد بى‏گمان‏

ز سختى گذر كردن آسان بود

دل تاج داران هراسان بود

خردمند و دژخيم باز آمدند

بر شاه گردن فراز آمدند

شنيده بگفتند با شهريار

دلش گشت زان پاسخ او فگار

بايوانش بردند زان تنگ جاى

بدستورى پاك دل رهنماى‏

برين نيز بگذشت چندى سپهر

پر آژنگ شد روى بوزرجمهر

دلش تنگ‏تر گشت و باريك شد

دو چشمش ز انديشه تاريك شد

چو با گنج رنجش برابر نبود

بفرسود ازان درد و در غم بسود

فرستادن قيصر، گوهردان سربسته و رهايى يافتن بزرگمهر به گفتن راز آن‏

چنان بد كه قيصر بدان چندگاه

رسولى فرستاد نزديك شاه‏

ابا نامه و هديه و با نثار

يكى درج و قفلى برو استوار

كه با شاه كنداوران و ردان

فراوان بود پاك دل موبدان‏

بدين قفل و اين درج نابرده دست

نهفته بگويند چيزى كه هست‏

فرستيم باژ ار بگويند راست

جز از باژ چيزى كه آيين ماست‏

گر ايدونك زين دانش ناگزير

بماند دل موبد تيزوير

نبايد كه خواهد ز ما باژ شاه

نراند بدين پادشاهى سپاه‏

برين گونه دارم ز قيصر پيام

تو پاسخ گزار آنچ آيدت كام‏

فرستاده را گفت شاه جهان

كه اين هم نباشد ز يزدان نهان‏

من از فرّ او اين بجاى آورم

همان مرد پاكيزه راى آورم‏

يكى هفته ايدر ز مى شاد باش

برامش دل آراى و آزاد باش‏

ازان پس بران داستان خيره ماند

بزرگان و فرزانگان را بخواند

نگه كرد هر يك ز هر باره‏اى

كه سازد مر آن بند را چاره‏اى‏

بدان درج و قفلى چنان بى‏كليد

نگه كرد و هر موبدى بنگريد

ز دانش سراسر بيك سو شدند

بنادانى خويش خستو شدند

چو گشتند يك انجمن ناتوان

غمى شد دل شاه نوشين روان‏

همى گفت كين راز گردان سپهر

بيارد بانديشه بوزرجمهر

شد از درد دانا دلش پر ز درد

برو پر ز چين كرد و رخساره زرد

شهنشاه چون ديد ز انديشه رنج

بفرمود تا جامه دستى ز گنج‏

بياورد گنجور و اسبى گزين

نشست شهنشاه كردند زين‏

بنزديك دانا فرستاد و گفت

كه رنجى كه ديدى نشايد نهفت‏

چنين راند بر سر سپهر بلند

كه آيد ز ما بر تو چندى گزند

زبان تو مغز مرا كرد تيز

همى با تن خويش كردى ستيز

يكى كار پيش آمدم ناگزير

كزان بسته آمد دل تيزوير

يكى درج زرين سرش بسته خشك

نهاده برو قفل و مهرى ز مشك‏

فرستاد قيصر بر ما ز روم

يكى موبدى نامبردار بوم‏

فرستاد گويد كه سالار گفت

كه اين راز پيدا كنيد از نهفت‏

كه اين درج را چيست اندر نهان

بگويند فرزانگان جهان‏

بدل گفتم اين راز پوشيده چهر

ببيند مگر جان بوزرجمهر

چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن

دلش پر شد از رنج و درد كهن‏

ز زندان بيامد سر و تن بشست

بپيش جهان داور آمد نخست‏

همى بود ترسان ز آزار شاه

جهاندار پر خشم و او بى‏گناه‏

شب تيره و روز پيدا نبود

بدان سان كه پيغام خسرو شنود

چو خورشيد بنمود تاج از فراز

بپوشيد روى شب تيره باز

باختر نگه كرد بوزرجمهر

چو خورشيد رخشنده بد بر سپهر

بآب خرد چشم دل را بشست

ز دانندگان استوارى بجست‏

بدو گفت بازار من خيره گشت

چو چشمم ازين رنجها تيره گشت‏

نگه كن كه پيشت كه آيد براه

ز حالش بپرس ايچ نامش مخواه‏

براه آمد از خانه بوزرجمهر

همى رفت پويان زنى خوب چهر

خردمند بينا بدانا بگفت

سخن هرچ بر چشم او بد نهفت‏

چنين گفت پرسنده را راه جوى

كه بپژوه تا دارد اين ماه شوى‏

زن پاك دامن بپرسنده گفت

كه شويست و هم كودك اندر نهفت‏

چو بشنيد داننده گفتار زن

بخنديد بر باره گام‏زن‏

همانگه زنى ديگر آمد پديد

بپرسيد چون ترجمانش بديد

كه اى زن ترا بچه و شوى هست

و گر يك تنى باد دارى بدست‏

بدو گفت شويست اگر بچه نيست

چو پاسخ شنيدى بر من مه ايست‏

همانگه سديگر زن آمد پديد

بيامد بر او بگفت و شنيد

كه اى خوب رخ كيست انباز تو

برين كش خراميدن و ناز تو

مرا گفت هرگز نبودست شوى

نخواهم كه پيدا كنم نيز روى‏

چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن

نگر تا چه انديشه افگند بن‏

بيامد دژم روى تازان براه

چو بردند جوينده را نزد شاه‏

بفرمود تا رفت نزديك تخت

دل شاه كسرى غمى گشت سخت‏

كه داننده را چشم بينا نديد

بسى باد سرد از جگر بر كشيد

همى كرد پوزش از ان كار شاه

كزو داشت آزار بر بى‏گناه‏

پس از روم و قيصر زبان برگشاد

همى كرد زان قفل و زان درج ياد

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

كه تابان بدى تا بتابد سپهر

يكى انجمن بايد از بخردان

فرستاده قيصر و موبدان‏

نهاده همى درج در پيش شاه

بپيش بزرگان جوينده راه‏

بنيروى يزدان كه انديشه داد

روان مرا راستى پيشه داد

بگويم بدرج اندرون هرچ هست

نسايم بران قفل و آن درج دست‏

اگر تيره شد چشم دل روشنست

روان را ز دانش همى جوشنست‏

ز گفتار او شاد شد شهريار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

از انديشه شد شاه راه پشت راست

فرستاده و درج را پيش خواست‏

همه موبدان و ردان را بخواند

بسى دانشى پيش دانا نشاند

از ان پس فرستاده را گفت شاه

كه پيغام بگزار و پاسخ بخواه‏

چو بشنيد رومى زبان برگشاد

سخنهاى قيصر همه كرد ياد

كه گفت از جهاندار پيروز جنگ

خرد بايد و دانش و نام و ننگ‏

ترا فرّ و برز جهاندار هست

بزرگى و دانايى و زور دست‏

همان بخرد و موبد راه جوى

گو بر منش كو بود شاه جوى‏

همه پاك در بارگاه تواند

و گر در جهان نيكخواه تواند

همين درج با قفل و مهر و نشان

ببينند بيدار دل سركشان‏

بگويند روشن كه زير نهفت

چه چيزست و آن با خرد هست جفت‏

فرستيم زين پس بتو باژ و ساو

كه اين مرز دارند با باژ تاو

و گر باز مانند ازين مايه چيز

نخواهند ازين مرزها باژ نيز

چو دانا ز گوينده پاسخ شنيد

زبان برگشاد آفرين گستريد

كه همواره شاه جهان شاد باد

سخن دان و با بخت و با داد باد

سپاس از خداوند خورشيد و ماه

روان را بدانش نماينده راه‏

نداند جز او آشكارا و راز

بدانش مرا آز و او بى‏نياز

سه درّست رخشان بدرج اندرون

غلافش بود ز آنچ گفتم برون‏

يكى سفته و ديگرى نيم سفت

دگر آنك آهن نديدست جفت‏

چو بشنيد داناى رومى كليد

بياورد و نوشين روان بنگريد

نهفته يكى حقه بد در ميان

بحقه درون پرده پرنيان‏

سه گوهر بدان حقه اندر نهفت

چنان هم كه داناى ايران بگفت‏

نخستين ز گوهر يكى سفته بود

دوم نيم سفت و سيم نابسود

همه موبدان آفرين خواندند

بدان دانشى گوهر افشاندند

شهنشاه رخساره بى‏تاب كرد

دهانش پر از در خوشاب كرد

ز كار گذشته دلش تنگ شد

بپيچيد و رويش پر آژنگ شد

كه با او چرا كرد چندان جفا

از ان پس كزو ديد مهر و وفا

چو دانا رخ شاه پژمرده يافت

روانش بدرد اندر آزرده يافت‏

بر آورد گوينده راز از نهفت

گذشته همه پيش كسرى بگفت‏

از ان بند بازوى و مرغ سياه

از انديشه گوهر و خواب شاه‏

بدو گفت كين بودنى كار بود

ندارد پشيمانى و درد سود

چو آرد بد و نيك راى سپهر

چه شاه و چه موبد چه بوزرجمهر

ز تخمى كه يزدان باختر بكشت

ببايدش بر تارك ما نبشت‏

دل شاه نوشين روان شاد باد

هميشه ز درد و غم آزاد باد

اگر چند باشد سرافراز شاه

بدستور گردد دلاراى گاه‏

شكارست كار شهنشاه و رزم

مى و شادى و بخشش و داد و بزم‏

بداند كه شاهان چه كردند پيش

بورزد بدان همنشان راى خويش‏

ز آگندن گنج و رنج سپاه

ز آزرم گفتار و ز داد خواه‏

دل و جان دستور باشد برنج

ز انديشه كدخدايى و گنج‏

 

 

 

 

                                   متن کامل شاهنامه /بخش اول

                                          متن کامل شاهنامه /بخش دوم

                                           متن کامل شانامه/بخش سوم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 3:50 AM  توسط ارغوان  |